Just For You



در تو...



ادامه مطلب

۶ تير ۱۳۸۹  توسط محمد ابراهيمي محبوب |  نظرات (0)

 

دست خودم نيست

اگر مي بيني عاشق تو هستم ، ديوانه تو هستم ، و تمام فكر و زندگي من تو شده اي
به خدا بدان كه اين دست خودم نيست!

اگر ميبيني چشمانم در بيشتر لحظه ها خيس است و دستانم سرد است و اگر ميبيني همه لحظه هاي دور از تو بودن اينهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان كه اين دست خودم نيست!

دست خودم نيست كه همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم ميبينم و به ياد تو مي باشم.

دست خودم نيست كه دوست دارم هميشه در كنارت باشم ، دستانت را بگيرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگيرم!

به خدا دست خودم نيست كه هر شب به آسمان نگاه مي اندازم و ستاره اي درخشان را ميبينم و به ياد تو مي افتم!

دست خودم نيست كه هر سحرگاه به انتظارت مينشينم تا در آسمان دلم طلوعي دوباره داشته باشي

 



ادامه مطلب

۶ تير ۱۳۸۹  توسط محمد ابراهيمي محبوب |  نظرات (0)

 

چكه هاي خاطره

از كوچه هاي حادثه به آرامي مي گذرم ، با دستهايم چشمانم را محو مي كنم تا ببينم آن كوچه بن بست تنهايي عشق را...

دلم عجيب هواي ديدنت را كرده است ، دستانم را كمي كنار مي زنم و از لا‌ به لا‌ي انگشتان لرزانم نيم نگاهي به گذشته ناتمامم مي اندازم ، چيز زيادي نيست و از من نيز چيزي نمانده است جز آيينه زلا‌لي كه از آن گله دارم كه چرا حقيقت زندگي را از من پنهان كرد... !؟ و تو اي سنگ صبور لحظه لحظه هاي عمر كوتاه من ، چقدر

بي كس و تنها ماندي ! جواب صفحه هاي سفيدت را چه دهم كه من نيز بي وفايي را از زمانه آموختم.

مي دانم دلت آنقدر بزرگ و دريايي است كه مرهم زخم هاي بي كس ام باقي بماني و يك امشب ديگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوي.

به سراغت نيامدم چون روح باران زده شيداي روزهاي آشنايي گرفتار تگرگي بي پايان شد و اينگونه سيلا‌ب عشق در مسير طغيان آمال و آرزوهايم تبديل به سرابي شد.

نبودي تا ببيني كه چگونه غزل در تاب ياسمن تب كرد و تا صبح ناليد ، نبودي تا ببيني كه آسمان چه بي قرار و معصومانه اشك مي ريخت و تن سرد مرا نوازش مي كرد ، نبودي تا ببيني كه چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نيامدي...

تو خود گفتي كه دنيا فداي تو و چشمانت ، تو خود گفتي آبيِِِ آرامشِ دريا فداي نگاهت ، تو خود گفتي سرخي آتشين شقايق ها فداي قلب كوچكت...

حالا‌ از آن حرفهاي رنگين اثري نيست و تمام آبي ها و قرمزها برايم رنگ باخته اند ، از تو نيز به خاطر دو رنگ بودنت شكوه اي ندارم ، چون ديگر دنيا براي من بي رنگ است!

و اما باز هم تو اي حريم پاك و بي آ لا‌يشم! مي خواهم تركت كنم و هيچ گاه به سوي صفحه هاي قلم خورده اي كه خود بر رويت حك كردم ، باز نگردم . شايد اينگونه مجبور نباشي دستهاي سفيدت را به زير چكه هاي دلتنگي ام بگيري و له شوي و گيسوانم را بر تن لطيفت احساس كني.

لحظه ، لحظه اي است جادوئي... ! در كنج خلوت اين اتاق دستهاي دختري ، آرام صندوقچه اي را مهر مي كند و زمزمه اي در زير لب دارد . نوايش ضعيف نيست اما هيچ كس نمي تواند بفهمد او چه مي گفت و ديگر نمي گويد...



ادامه مطلب

۶ تير ۱۳۸۹  توسط محمد ابراهيمي محبوب |  نظرات (0)

 



mohammad_goltakine@yahoo.com
موضوعي ثبت نشده است

 

 

تير ۱۳۸۹

 

لينكي ثبت نشده است

 

 

[ ۱ ]

 

RSS 2.0
blog theme design
گوگل سایت مپ